11
این روزا که میگذره یه جوریَم! یه جورِ صفر و یکی! یه دقه خوبم و پر انرژی و پر امید...یه دقه بعد...انگار که همه ی اینا اصلاً نبوده!! می شم یه آدمِ افسرده و خسته و بیحال که انگار همین الان یه کوه کنده! و باز چند دقیقه ی بعد، شادِ شادِ شاد!
واسه ی خودم هدف مشخص کردم...واسه ی زندگیم!...هرچند شاید هدفه اونقدر که باید بزرگ نیست، یا اصن بهتر بگم، شایدم کوچیکه! ولی خوب دیگه...هدفه منه...باید بهش برسم.
دیگه اینکه...یه کَمَکی دلم گرفته این روزا...از چی و از کی درست نمیدونم...فقط گرفته...دلم گریه می خواد...هق هق...اشک...دلم یه جایی می خواد شبیهِ یه حَرَم! یه جایی که پُر از پاکی باشه...پُر از خدا باشه...و من تنها ـ تنهایِ تنها ـ گم و گور بشم اونجا...و ساعتها گریه کنم و اشک بریزم و هیچ کس منو نبینه ...هیچ کس منو اشکامو نبینه به جز خدا!
....من دلم خدا می خواد...اونم توو ابعادِ وســـــــــــیع.
+ نوشته شده در جمعه پنجم مهر ۱۳۸۷ ساعت 15:25 توسط نرگس
|