83



به لجن کشیده شده دنیا.

آدمهای اشتباهی. تصمیمهای اشتباهی. جنگ/ اعدام/ تحریم/ تعلیق/زندان/ اخراج/ قتل/ غارت/ دزدی/ دروغ دروغ دروغ/  و انگار آدمها به همه چیز حس مالکیت دارند؛ و انگار هر روز پوچ تر و گرسنه تر از روز قبل می شوند. و انگار... . آه؛ آدمهای کوچکِ بزرگ.

آنوقتها برای دیدنِ راز بقا باید دکمه ی سبزِ روی کنترل تلویزیون را فشار می دادی و تووی کاناپه فرو می رفتی و همانطور که پفک می خوردی به تلویزیون خیره می شدی و به صدای فلان دوبلور رسانه ی ملی گوش می دادی که احتمالاً داشت با صدای هیجان انگیزش بلعیده شدنِ یک خرگوش توسطِ یک مار یا تکه تکه شدنِ یک آهو توسطِ یک شیر را گزارش میکرد و تهِ ته ش این بود که اگر دوست نداشتی ببینی دکمه ی قرمز را محکم فشار میدادی و می رفتی جای دیگری حال کنی! اما این روزها، رازِ بقا را لایو می ببینی. . با چشمها ی باز یا بسته...و ماجرا وقتی افتضاح تر می شود که مطمئن می شوی هیچ دکمه ی قرمزی نیست برای راحت شدن...

آدمها همدیگر را شبیه چیزهای مختلفی می بینند! گاهی شبیه نردبان محضِ بالا رفتن، گاهی شبیهِ سوسکی که باید لِه شود، شبیه خوراکی خوشمزه ای که باید 34 بار جویده و سپس قورت داده شود، شبیه عابر بانکی که 24 ساعته، بدون در خواست رمز و کارمزد پووول می دهد! شبیه میدانی که باید دور زده شود و پیچی که باید پیچیده شود و خلاصه شبیه همه چیز جز آنچه که باید! و چه باید کرد با آدمهایی که شعارِ "بخور تا خورده نشی" را روی تمامِ postitهای دنیا نوشته اند و محکم چسبانده اند به در و دیوارِ زندگیشان؟!

بیمارستانها بدون مرز شده اند...آدمها اکثراً بـــــــــــیمارند. پسرها به دخترها که می رسند چشم اندازِ رابطه شان فقط یک چیز است و دخترهایی که خودشان را در زمینه ی پهن شدن زیرِ همه چیز و همه کس با قالی برابر می دانند!! چرا من باید مطمئن باشم که اگر همین الان گوشی موبایلم را بر دارم و به هر موجود مذکری بگویم امروز خانه ی ما خالیست و اینها، به من نه نمی گوید؟؟ توی دهن من نمی زند؟؟ چرا هیچ کس تووی دهن من نمی زند؟؟؟!

دوستی ها بارکُد دارند. تاریخِ انقضا، پشتشان درج شده: "دقیقاً همان روزی که سرویس دادن به دوستت(!) را تمام کنی."وقتی از اعتماد صحبت می کنی، انگار از فلان میوه که فقط در فلان جزیره ی فلان قاره می روید صحبت می کنی...همان که تعداد کسانی که دیده اندش از تعداد انگشتهای دستت بیشتر نیست! همه به هم شک دارند. اشکهای دعوا ها  و کتک کاریها و بدبختی ها را "تماشا میکنند" ، همانطور که بازی رئال مادرید و بارسلونا را...

و خدا. وخدا که هر روز کمرنگ تر و دورتر و دووورتر می شود انگار...

دستم را زیر چانه ام زده ام و انگیزه هایی را می شمارم که هر روز با ماست جویده می شوند  و به شیوه ی رایج دفع! من به روزی فکر می کنم که همینها هم تمام شوند و ما چیزی جز حسرت برای خوردن نداشته باشیم...

به لجن کشیده شده دنیا و چه کسی باور می کند همه ی اینها را همین دوپای ناتوان توانسته؟!


پی نوشت: دیروز یه وانت دیدم که پشتش نوشته بود: محبت هم قدیمی شد. هه.

بعد نوشت: ها؟؟ :O

83

عید یعنی دیدن فک و فامیل به صورت مداوم با بک گراندهای مختلف که همان دیوار خانه ی آدمهای مختلف است! یعنی شیرینی های ریز ریز. یعنی چای خوردن در انواع و اقسام لیوانها. یعنی میوه هایی که اصولاً شانس خورده شدن ندارند. یعنی درد گرفتن ماهیچه های صورت از زیاد شدنِ آمارِ لبخندها. یعنی آجیل هایی که سرگیجه می گیرند از بس داخل کاسه های کوچک می روند و بعد از رفتن مهمانها دوباره و 100 باره در کاسه ی اصلی دور هم جمع می شوند!

عید یعنی پوشیدنِ کفشهای ناراحت و سیخ نشستن و هِی مرتب بودن و بالا رفتنِ درجه ی خانوم بودن به طور ناخواسته. یعنی روزی 100 بار در آغوش کشیده شدن توسط کسانی که فامیل بودنشان همان عید به عید کارت می خورَد. یعنی قربون صدقه رفتنهای بی حساب و کش آمدنِ کلمه ی چقدر در جمله ی "چقدر بزرگ و خانوم شدی عزیزم" (!). یعنی تکرارِ همه ی اینها آنقدر که از رشدِ بی حسابِ هر ساله ات آگاه شوی!! عید یعنی دوئل بزرگترها به نفعِ بچه ها. یعنی عیدی دادن و گرفتن!

عید یعنی اینهمه فکر کنی هفت سین امسالت را چطور بچینی و از قضا وحشی ترین و بیش فعال ترین بچه ی فامیل اولین کسی باشد که به خانه ی شما می آید...شکستنی ها و نشکستنی ها را با هم پودر کند، زرورقهای دور سفره را با نسبت مساوی در جای جای خانه پخش کند، انگشتش را در سماق فرو کند و بعد همان دستش را تا آرنج تووی تنگ ماهی ها کند تا لابد با آنها هم دست بدهد، یا حداقل سماق بهشان برساند تا بمیکند! و هزار کار هیجان انگیز دیگر. و تو با اینکه داری سرطان میگیری از این ماجراها، باید لبخندِ ملیح تحویل بدهی به پدر و مادرش که سرخوشانه با تو بحثِ "پیتزای فلان رستوران پنیرش خوب است." را راه انداخته اند!

عید یعنی مرتب بودنِ همزمانِ کشوها و کفِ اتاق و روی میز و زیر تختِ من. همیشه همه شان بهم ریخته نیست ها، اما سه تایشان که مرتب باشد معلوم است بند و بساط جایی بهم گره خورده اند و نفسشان بالا نمی آید و دارند دست و پا می زنند. عید یعنی همه چیز سر جای خودش باشد و هیچ چیز به هیچ چیز گره نخورده باشد و نفسِ کسی یا چیزی نگرفته باشد و همین.


پی نوشت) دخترک بعد از 15 سال ندیدنِ همبازی بچه گیهایش، وقتی من را دیده اولین چیزی که می گوید این است: "رژت خعلی خوشرنگه، مارکش چیه؟"