82

همه جا شلوغ است.

خیابانها پر از ترافیک و ماشین و ماهی و عمو نوروز و رنگ و حاجی فیروز و بچه و بزرگ و دست فروش و سر و صدا و گل و فال و اسپند و شوق و ذوق و اینهاست. آدمها عجله دارند انگار. در هم می لولند و هرچه دمِ دستشان می آید می خرند و لبخند می زنند و 89 خوبی را آرزو می کنند برای هم. شرط می بندم از آن بالا ها که نگاه کنی شبیه وقتی است که سرِ سوزنی شیرینی جایی ریخته و مورچه ها تجمع کرده اند رویش و هی وول میخورند و می پیچند در دست و پای هم!

همه جا شلوغ است.

صبح زودتر از خواب بیدار می شوم، تندتر لباس می پوشم و وقتی به  آرایشگاه می رسم تازه ساعت 10 است که می گویند فلانی که تو به خاطرش آمدی گفته فیش ندهیم دیگر! وقتی "فلانی" را پیدا می کنم که بگویم من از یک ماهِ پیش... یک لبخند پهن می زند و می گوید فدات شممممممممم ، فردا 5 صبح بیا! و من به این فکر می کنم واقعاً کسی این کار را میکند؟؟ یا درباره ی من و بالا بودن دُزِ بیکار بودنم چی فکر کرده آیا؟!

همه جا شلوغ است.

  پاساژی که برای خرید رفته ام رسماً در حال انفجار است. آدمها شبیه لودر از روی هم رد می شوند. بندِ پایینِ شلوارم دائم زیرِ پایشان می رود...شالم به کیفِ این و آن گیر می کند و دستِ آن یکی که محکم توی سرم می خورد کلیپسم باز می شود و موهایم پریشان تر از اوضاع آنجا! در آن گیر و دار صدای آقایی را می شنوم که می گوید: "خانوم بیا بریم بیرون الان گم می شی دیگه پول ندارم زن بگیرما" 

همه جا شلوغ است.

پناه به پیاده رو یکی از یک خیابان فرعی که اصولاً پشه پر نمی زند برده ام. سیلی از بچه های دستفروش حمله ور شده اند رویم و خدا عالم است چند تایشان من را شبیه چه چیزی دیده بودند که از من آویزان شده بودند و تاب می خوردند! با هماهنگ شعر خواندنشان من را یادِ 5-6 سالِ پیش و معلم پرورشیمان انداختند و 22 های بهمن که چقدر حنجره اش را خراش می داد ما هماهنگ سرود بخوانیم و نمیشد و نمی توانستیم! اینها چه استعداد داشتند: " ابرو کمون// چشم عسلی// سوسن خانوم م م// ..."

همه جا شلوغ است.

اتاقم اوضاع اسفباری دارد و در کشوها وضعیت قرمزتر از این حرفهاست...به طور کلی کشوهای من یکی از هیجان انگیز ترین شهرهای دنیا هستند اگر آدم کوچولو باشید!
صد بار گفته ام، من جنبه ی کشوی عمیق داشتن را ندارم...365 روز هر چه هست و نیست را روانه ی کشو می کنم و یک روزه باید ترتیبشان را بدهم...خب معلوم است آدمیزاد خیال پیدا کردن نفت در لایه های زیرین به سرش می زند و اینها!

...خلاصه اینکه
همه جا شلوغ است. دنیا می چرخد. و این سرگیجه استثناً تهوع آور نیست.

 

شلوغی. ترافیک. تاب خوردنِ بچه ها از تو. دویدنها و نرسیدنها. دیر شدنها. له شدن زیر دست و پای مردم و به فنا رفتنِ فلان شلوارت مهم نیست. مهم شوقیست که در چشمانِ همه میبینی...مهم لبخندیست که رفتگر محله و پارکبان و فروشنده ها و آرایشگرها و عکاسها و راننده ها و گل فروشها و بچه های فال فروش و اینها حواله ات می کنند...مهم رنگهاست. مهم آسمان و هواست. مهربان شدن مردم است. نفس کشیدن و بودن و تغییر است. مهم جریان داشتن زندگیست. بعــــــــــــــــــــــــــــــــله.


پی نوشت)  خدا بزرگترین و دستنیافتنی ترین آرزوی من رو توو سال 88 برآورده کرد و همون شد بدترین اتفاقِ کلِ زندگیم.
من امسال یاد گرفتم قبل از آرزو کردن "فکـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر" کنم، باشد که بدترینهای 89 شبیه بهترینهای 88 شود . :)

81

آنروزها که کوچکیَم آنقدر بود که دستم به کلیدِ روشن و خاموش کردن چراغ هم نمی رسید و تختِ سفیدم حکم قفسی را داشت که هر وقت می خواستم نمی توانستم ازش بیرون بیایم، فکر می کردم آنها که مدرسه می روند خیلی بزرگند...و من هم روزی بزرگ می شوم، چون من هم روزی به مدرسه می روم.

کمی که گذشت قد کشیدم. چراغ را خودم خاموش و روشن می کردم و تختم برایم کوچک شده بود. تخت عوض شد و من به مدرسه رفتم. بزرگ نشده بودم اما مطمئن بودم مدرسه جای آدم بزرگهاست. آن روزها دخترهایی که راهنمایی بودند را با حسرت نگاه می کردم...آنها ارشدِ مدرسه بودند...یکبار که معلممان مریض شده بود یکی از همینها را فرستادند سرِ کلاس که شلوغ نکنیم...عمراً اگر بدانید آن لحظه ی خاص چقدر دوست داشتم مثل او بزرگ بودم!

قدم بلند تر شده بود و در مقطع راهنمایی درس می خواندم. هِی با انگشتان دستم حساب می کردم چند سالِ دیگر طول می کشد که من 18 ساله شوم؟؟ چقدر دیر می گذشت! عجیب اطمینان داشتم 18 ساله ها بزرگند...آنروزها اگر زندگی شبیه یک مسابقه ی دو بود، و هرکه تندتر می دوید و مسافت بیشتری طی میکرد زودتر به 18 سالگی می رسید، برای اول شدن انگیزه ام غوغا می کرد! می گفتم آنها که دانشگاه می روند خعلی می فهمند لابد...

18 سالگی با همه ی آزادیهایش آش دهن سوزی نبود. ما که دانشگاه می رفتیم خعلی نمی فهمیدیم. مطمئن بودم بزرگ نشده ام...زیاد طول نکشید که مطمئن تر شدم فوق لیسانس و دکترا گرفتن هم بزرگم نخواهند کرد... در واقع "بزرگ شدن" را چیزی یافتم شبیهِ سایه...اما نوارِ امیدم صافِ صاف نشده بود...نمرده بود هنوز! چیزی در فرایند بزرگ شدن برای من مبهم بود..شاید هم خودِ بزرگ شدن...اما هرگز مبهم بودنش را پای نبودنش نگذاشتم...مطمئن بودم که هست.

امروز داشتم این سیر تنازل(!) را برای مادرم می گفتم. می خواستم فرمولِ بزرگ شدن را از روی برگه اش ببینم. مهم بزرگ شدن بود و خوشحال بودم که کسی نیست روی برگه ام خط قرمز بکشد به هوای تقلب کردن! نمی دانم چرا و روی چه حسابی اما همیشه فکر می کردم مادرها و پدر ها دیگر بزرگ شده اند...یعنی مادر شدن و پدر شدن شبیه فیل.تری است که تا بزرگ نشوی نمی توانی ازش عبور کنی و این ربطی به سن و سال هم ندارد!

گرمِ حرف زدن بودم که مادرم گفت آرررررررررررررره! منم همیشه فکر می کردم وقتی به این سن برسم و بچه م 20 سالش باشه حتماً خیلی می فهمم! هِ ه. بعد از شنیدنِ این جمله من دقیقاً احساسِ یک سوسکِ تاکسیدرمی شده را داشتم. نه بیشتر و نه کمتر.

پی نوشتِ پُر رنگ: هیچ وقت نتوانستم برای بزرگ شدن تعریف نظری و عملی ارائه دهم اما...من می ترسم...می ترسم دنیا همین باشد که می بینم!

80


یکی از افتخارات من این است که در کودکی از آن دختر بچه هایی نبودم که وقت ارزشمندم را صرف حفظ کردن و خواندنِ شعرهایی بکنم که نمی فهمم و صرفاً انگیزه ام از حفظ کردنشان دریافت بوس و شکلات و توجه و آبنبات چوبی باشد. هم سن و سالهایم می خواندند "شبا که ما می خوابیم آقا پلیسه بیداره..." در مغزمان فرو کرده بودند آقا پلیسه همان مردِ سبز پوشِ مهربانی است که در سرما و گرما سرِ 4راه می ایستد و مواظب است که تصادف نشود. یک جور سوپرمنِ وطنی که  اگر گم شدیم، گم نشده ایم چون او هست و ما را به آغوش خانواده باز می گرداند...یک داداش کایکو با دستمال قدرت که از ما آدم خوبها در برابر آدم بدها مواظبت می کند...

اینها را گفتند و ما را به جامعه فرستادند. آنچه شنیده بودیم با آنچه دیدیم فرق داشت.

از 3 یا 4 سال پیش یاد گرفتیم پلیس آن لولوی سبز رنگی است که داخل ماشینی به نام گشت ارشاد جا می گیرد و همیشه در کمین است که حال ما را بگیرد. خرداد ماهِ کذایی امسال به ما یاد داد که نع! مهربانی های پلیس به آنها که یاد گرفتیم ختم نمی شود.............................................................................

دیروز که سرخوشانه در یکی از خیابانهای تهران قدم میزدیم، _ جلوی در یک پاساژ بود به گمانم _ حس کردم زبانم در حال تجزیه شدن است...چشمهایم می سوخت و دقیقاً انگار که آتشی چیزی پاشیده اند در چشمم و حلقم...می سوختم...می سوختیم...همه سرفه می کردند...طعمش آشنا بود...مخلوطِ هیجان انگیزی از فلفل و اشک آور.

همه می خواستند بفهمند چه اتفاقی افتاده...و خب طبیعی است که اینجور وقتها همه کارشناس می شوند دیگر! چشمانم را تیز کرده بودم و به دنبال اغتشاشگران می گشتم...خیلی هم نگاه کردم اما هیچ سبز پوشی نبود جز آقای پلیس! مردکِ سبز پوش از دور لبخند میزد و دندانهایش را به رخِ ما می کشید...

با او و دندانهایش کاری نداشتم اما برای ادامه ی مسیر باید از کنارش می گذشتیم و احتمالاً خیلی شبیه علامتِ سوال شده بودم که خودش، بی آنکه چیزی بپرسم، شروع کرد به توضیح دادن...
گفت: "دنبالِ اون موتوریه بودیم، نتونستیم بگیریمش، اشک آور زدیم."
باید تشکر می کردم و راستش را می گفتم. همه ی راستش را ریختم در یک جمله و با یک لبخند تحویلش دادم...گفتم که تا به حال در زندگیَم اینهمه قانع نشده بودم... .

از کنار این فاجعه ی ساده (!) گذشتیم...قدم می زدیم و من اینبار سلولهایم یکی در میان علامت تعجب بودند و سوال...مرد مهربانی که در مهد به ما گفته بودند مواظب ماست و بچه ها برایش شعر می خواندند کجا بود؟ آن همه تصادف، دزدی، قتل، چرا به جای آدم بدها به جانِ ما می افتد پس؟؟

79


هرچند اتوبوس آدمیزاد و وقتش را میجَوَد و تفاله را در جایی به نام مقصد تف می کند اما خب... می ارزد!
اتوبوس و آدمهایش گاهی بیش از یک کلاس درس سوال می آورند در من و درگیرم میکنند و این یعنی وقتم تلف نشده! و من دقیقاً به همین دلیلها که گفتم، مدتی است اتوبوس را به سایر وسایل نقلیه مثل هلی کوپتر(!) ترجیح می دهم. می خواهم جامعه شناس خوبی باشم و دیدِ جامعه شناسانه ام را تیز کنم.

ساعت 6 عصر بود. از دانشگاه که بیرون آمدم، طی یک عملیات انتحاری خودم را پرت کردم داخل اتوبوسی که هر لحظه حس می کردم شکلش از بیرون تغییر می کند و دیوارهایش در حالِ کِش آمدن است، شبیه کارتونها. حق داشتم! اکسیژنها روی هوا پر پر می زدند. اتوبوس خعلی شلوغ بود.

ایستاده بودم. یک ایستگاه گذشت. صداهای جیغ مانندی از پشت سرم شنیدم. یک درگیری محلی بود گویا. دو خانم که پشت من بودند گیسِ هم را می کشیدند و فحشهای کش دار می دادند. یکی دیگری را هل داده بود یا چیزی شبیهِ این و صدایشان هر لحظه بالاتر می رفت. همه با هیجان نگاه می کردند . هیچ کس قصد نداشت جدایشان کند. انگار فیلم 3بعدی می بینند، آنهم برای اولین بار! از حرفهایی که رد و بدل می شد فهمیدم خانمی که بشکه خطاب شده معلم است و به قول خودش بچه های مردم را تربیت می کند. و من به این فکر میکردم که : إ؟؟! خانم معلمهای چاق هم از این فحشهای هیجان انگیز بلدند پس.

ایستگاه بعدی نه، ایستگاه بعدش، "پسسس" درب اتوبوس باز می شود. صـــــــدای کتک زدن و جفتک انداختن می آید(!)
موهای پسر را در دستش گرفته و با دست دیگر مشت می کوبد به هر جایی از بدن او که دستش می رسد. بی امان مشت می زند. پسری که مشت می خورد هم مشت می زند. به سرو صورت هم می کوبند و سر و صورت هم را به میله ها و دیوار اتوبوس. جالب اینکه یکی دو دقیقه ی اول به صورت silent از خجالت هم در می آمدند و بعد، شروع کردند به پرسیدنِ حالِ "ننه" های همدیگر. حالا پسرک با سرو صورت خونی مصمم به پاره کردنِ لباسِ حریفش بود و انگار خسته هم نمی شد. red bull خورده بود یا hype یا چی؟؟

10 دقیقه به همین منوال گذشت. باور می کنید؟ هیچکس اقدامی برای جدا کردنشان نکرد. به این فکر می کردم که انگار مردها بیشتر از زنها فیلم 3 بعدی دوست دارند! پسری که قرمز پوشیده بود پیاده نشد اما حریفش انگار انصراف داد و از تشک پایین رفت. در بسته شد و اتوبوس بالاخره راه افتاد. همه فکر می کردند دعوا تمام شده. نشده بود.

خانمی از این طرف داد می زد و اینبار کلِ مردان را هدف گرفته بود. می گفت مرد هم مرد های قدیم! چرا هیچکس کشیده نخواباند در صورتِ پسرک؟؟ شماها عرضه ندارید. اصلاً اگر عرضه داشتید که نمی گذاشتید 4نفر اراذل و اوباش برینن تووی انقلابی که مردم کردن!

و من این دفعه فکر نمیکردم. وقتِ فکر کردن نبود. یک دلِ سیر خانم را تماشا کردم. از چهره اش در ذهنم عکس گرفتم. تا امروز چشمانم اینهمه گشاد نشده بودند. بدجوری غافلگیرم کرد با سیمهای رابطه ش...با نرخی که تعیین کرد وسط دعوا...با...

می دانم. می دانم. استارت دعوای چهارم را باید خودم می زدم. اما این دفعه انگار مسیر کوتاه تر از همیشه شده بود.همه باید پیاده می شدند. ایستگاه آخــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر. "پسسسس"

پی نوشت: زندگی شاید همین باشد اصلاً.