85

اصولاً دانشکده ی ما جای بسیار هیجان انگیزیست! یکی از مهمترین جاذبه های جهانگردیش هم حراست است. مسئولانِ حراستِ ما آقایانی هستند آبی پوش که از صبح تا عصر مشغولِ اس ام اس بازی هستند و گاهاً خنده های خارج از چارچوبی سر می دهند که آدمی وسوسه می شود سرش را از آن سوراخِ کوچک بکند توو و 4 تا جکِ جدید یاد بگیرد و به در نیامدنِ سرش از آن سوراخ و عواقبِ بعدیش هم فکر نکند اصلاً!

با این حساب دانشکده ی ما از معدود جاهایی است که اگر گشتِ ارشاد دنبالتان کرد می توانید در آنجا سنگر بگیرید و برای مدتی در آن پناهنده شوید البته به شرطی که "شهلا" دمِ در نباشد و "گـــــــــــــــــــــــــاز" نگیردتان! شهلا یک دوپای متحرک است که کارش گند زدن به حالِ ملت است...موجودی که برای حلال بودنِ پولی که می گیرد، حتی به شما هم گیر می دهد دوستِ عزیز!! بگذریم که هیچکس آدم حسابش نمی کند...

کارکنانِ دانشکده ی ما بعضی روزها توهمِ 13 بدر می زنند...دستِ  زن و بچه شان را می گیرند و می آیند داخلِ حیاط قدم میزنند و خدا رحم کرده است که فضا آنقدر بزرگ نیست که پسرِمسئولِ پایان نامه ها بتواند با خیالِ راحت بدو بدو کند و همه همه ی انرژیش را تخلیه کند و گرنه زیادی بهش خوش می گذشت و هر روزمان 13 بدر بود لابد!!

دوست پسر یا دوست دختر اگر دارید این دفعه قرارتان را در حیاطِ دانشکده ی ما بگذارید...دانشکده ی ما از پارکِ ملت هم با صفا تر است...نیازی نیست هماهنگ کنید نامزدید یا خواهر و برادر! در این موردِ خاص حتی شهلا هم به شما کاری ندارد...نیازی به آسّه رفتن و آسّه آمدن نیست...چون هیــــچکس شما را شاخ نمی زند!!!

چای های دانشکده ی ما بسیار خوشمزه هستند...اگر باور نمی کنید از کارگرِ شهرداری بپرسید...همان آقایی که لباسِ سبز می پوشد...همان که پارکِ روبروی دانشکده را جارو میکند هر روز...! تازه آبسرد کنِ دانشکده مان هم خیلی خوب است..اینرا راننده ی آژانسی می گفت که دنبالمان آمده بود! 

مقنعه سرتان نکردید؟ مانتویتان آنقدر تنگ است که دنده هایتان را به تفکیک نشان می دهد؟ یا آنقدر کوتاه است که جیبهای پشتِ شلوارتان را هم پوشش نمی دهد؟ همین الان از آرایشگاه آمده اید و هر کدام از ناخنهایتان را یک رنگ کرده اید؟ یا پسرید و این دفعه از دستتان در رفته و ابروهایتان از تمامِ دخترهای دانشکده باریکتر شده؟ شلوارتان برایتان کوچک شده و هر لحظه ممکن است از پایتان بی افتد؟ یک تکه از موهایتان را مِش کرده اید که خوشتیپ تر باشید؟!!!!

اصــــــــــــــــــــــــلاً خودتان را نگران نکنید. دانشکده ی ما با آغوشِ باز پذیرایِ شماست... حتی اگر کارتِ دانشجویی نداشته باشید...حتی اگر اصلاً دانشجوی آنجا نباشید!
.
.
.

فقط یک مسئله ای هست...
شما هشتِ مارس کجا بودید؟ وسطِ حیاط که معرکه نگرفته بودید آیا؟ روزِ 13 آبان شما لاکِ سبز به ناخنِ انگشتِ اشاره و بغلیش نزدید که؟ شما نبودید رنگِ سبز ریختید تووی راهرو که کفِ کفشِ بچه ها سبز شود و هر جا می روند جایش بماند؟ شما در و دیوارهای دانشکده را مزیّن نکردید که؟ یواشکی کاغذی، چیزی احیاناً پخش نکردید در حیاط یا راهرو ها؟ با دوستانتان که جمع می شوید قرارِ خرابکاری که نمی گذارید؟؟ شما توو مناظره هایی که قبل از انتخابات تووی آمفی تئاترِ دانشکده بود بیشتر کتک میخوردید، یا کتک میزدید؟ شما عمو محمودتان را چنـــــــــــــــــــــــــــدتا دوست دارید؟!

84


مثل همیشه...
موبایلم جیغ می کشد که یعنی صبح شده...
همانطور که تند و تند آماده می شوم، چیزی شبیه صبحانه قورت می دهم.
زیپِ کیفم باز است، موبایلم را پرتاب می کنم و 3 امتیاز می گیرم! در را به هم میزنم و وارد کوچه می شوم.

کارگران مثل هر روز می آیند تا ساختمانِ نیمه ساخته ی بغلی را بسازند...من هم می روم دانشگاه تا بخشی از وجودم ساخته شود لابد. به خیابان اصلی می رسم. شلوغ است...هیچوقت اینطور نبوده...جلو تر که می روم...وای.

راننده ی کامیون را اول دیدم. شبیه کسی بود که بازی پلی استیشن را باخته...همانقدر ناراحت...و حالا فرمان کامیون را شبیه دسته ی پلی استیشن رها کرده بود و زل زده بود به زمین...زمین را نگاه کردم. همه زمین را نگاه می کردند. وای. مرد بازی بدی را باخته بود...

زمین قرمز بود...اعتراف می کنم مویرگهای کِش آمده ی هیچ دو پایی را تا آنروز روی آسفالت خیابان ندیده بودم...ردِ قرمزی ها را دنبال کردم..کاش نمی کردم. سرِ مردِ موتور سوار با تمام محتویاتشِ پیچیده شده در پوششی به نام کلاه کاسکِت پاشیده بود روی زمینِ سیاه و کلمه ی "پاشیده" دقیقاً بهترین کلمه ی دنیاست برای توصیفِ آن چیزی که من دیدم...مردِ موتور سوار گِیم آوِر شده بود و راننده ی کامیون احتمالاً  2 تا "جونِ" دیگر داشت تا گِیم آوِر شدن...
.
.
.
عصر کلاسهای من تمام شده بود و باید بر می گشتم...و همه ی آرزوی من این بود که کاش خانه ی ما آنجا نبود و کاش مسیری بود برای رد نشدن از روی آسفالتی که پدری را از بچه اش گرفته بود و هیچ مسیری نبود  و هیچ دکمه ای هم برای پَرِش وجود نداشت!! و هیچ چاره ای جز رد شدن نبود و من باید رد می شدم.  رد شدم.

ابرها هم گریه شان گرفته بود...زمینها خیسِ خیس...سیاهِ سیاه...همه چیز پر رنگ، مثلِ وقتهای دیگری که باران می بارد از آ سِ مان. من هم پر رنگ شده بودم لابد! راستش را بخواهم بگویم در آن لحظه ی خاص بدم نمی آمد فاجعه ی ساده ی صبح یک بار دیگر ریپیت شود. چشمهایم را بستم و از خیابان عبور کردم. زنی در آن عصرِ بارانی پلی استیشن بازی می کرد هنوز...جیغ زد: "می خوای خود کشی کنی دیوونه؟؟؟"

چشمهایم را باز کردم انگار که از خواب بیدار شده باشم.

به طرز ناباورانه ای همه چیز مثل همیشه بود...تووی تاکسی آقای اخبار گو از همان خبرهای همیشگی می گفت. پیاده که شدم گنجشکها همانهایی را می خواندند که قبلاً می خواندند، من مثل هر روز به خانه بر می گشتم و کارگرها مثل هر روز با نگاههای خسته مسیر مخالف من را طی می کردند برای دیدن زن و بچه شان. تنها چیزی که تغییر کرده بود اینکه یک آدم کم شد از آ دم ها.

مثل همیشه...