کسی می آید...
کسی دیگر...
کسی بهتر...
کسی که مثلِ هیچ کس نیست...
مثلِ پدر نیست
مثلِ انسی نیست
مثلِ مادر نیست
مثلِ یحیی نیست
مثلِ آن کسیست که باید باشد....
و قدش از درختهایِ خانه ی معمار هم بلند تر است!
(چه خووووبه این شعرِ فرووووغ)
پی نوشت) این منِ دیوانه که این روزها هِی قیدِ همه چیز را میزند،هی گریه میکند،هی بهانه میگیرد،هی تنهایی میخواهد،هی تنهایی نمیخواهد،و هی نمیداند که چه میخواهد حتی!!
*کاش می دانستم مخاطبِ آن نوشته ها من هستم یا...،دانستن یا ندانستنش فرقی هم نمیکند شاید!
*آن راز که ازش حرف زده بود، من بودم؟! کاش میفهمیدم...کاش میدانستم...هرچند که این هم فرقی نمیکند زیاد!
*صبا رو امشب معلوم میشه که کِی عمل میکنن...خدایا یه سوال: "سرطان چیزِ بدیِ؟"
خدایا من میترسم...من اشکهایم بی اجازه میآیند...من سرگیجه و حالتِ تهوع دارم...خدایا،دلِ من این روزها از دریا هم بیشتر شور میزند...میبینی ام دیگر؟ اشکهایم را؟ دلشوره هایم را؟ همه را؟ میبینی...میدانم...الان،این روزها،چیزی که مهمه فقط اینه! اشکهای کتی و علی رو دوست ندارم ببینم خدا...صبا هنوز احمق تر از این حرفاست که بفهمه چی به چیِ...کاش من هم نمی دانستم...کاش هیچی نبود از اول...کاش هیچی نباشه.......
کمکم کن خدا...کمکشون کن...من خیلی می ترسم...تو که نمی ترسی...تو که خدایی...به منم کمک کن نترسم...به من...و همه!