21

امروز،روزِ خوبی بود اما...
اما بغض زیاد داشت...
خیلی زیاد!
میدونی چرا؟
آخه برف اومد امروز!! اولین برف...شنیدی؟! اووولین برف...و من چقدر یادِ پارسال این موقه ها افتادم...و اینکه...................................
بغض داشت امروز...
بغض داشت.
به یادِ اولین برفِ پارسال...و به احترامِ همه ی لحظه هایی که رفتند تا بمونن،سکوت...
یک دقیقه س ک و ت.


پی نوشت)خیلی سخته تو زمستون غم بشینه رویِ برفا...می سوزونه گاهی دل رو طعمِ تلخِ بعضی حرفا...

20

"ما دو تا الاغیم که داریم تو یه جاده با هم میریم"
اینو یه الاغی به من گفت!
و چقدر ـ چقدرررر ـ دوست دارم من این الاغ را!


پی نوشت) اینجا فیلمهایی هست که باید ببینمشان...اینجا کتابهایی هست که باید بخوانمشان...اینجا...اینجا...کارهایِ نکرده زیاد دارم من...طعم هایِ نچشیده مانده اند هنوز...من باید بخندم...ببینم...بخوانم...بچِشَمْ...لمس کنم...دوست بدارم...آرام باشم...باید. :)

19

من امروز
ـ بعد از ۲ هفته،شاید هم ۳ هفته ـ
کسی را دیدم
که با دیدنش یادم آمد انگار باید دلتنگِ کسی می شدم
این ۲ هفته یا ۳هفته را...!

پی نوشت: بایدی هم در کار نیست البته! این مسخره بازیها را تمام کنید لطفاً،زووووووووووووووووووود!!
 ـ ! ـ

18

کسی می آید...
کسی دیگر...
کسی بهتر...
کسی که مثلِ هیچ کس نیست...
مثلِ پدر نیست
مثلِ انسی نیست
مثلِ مادر نیست
مثلِ یحیی نیست
مثلِ آن کسیست که باید باشد....
و قدش از درختهایِ خانه ی معمار هم بلند تر است!
(چه خووووبه این شعرِ فرووووغ)

پی نوشت) این منِ دیوانه که این روزها هِی قیدِ همه چیز را میزند،هی گریه میکند،هی بهانه میگیرد،هی تنهایی میخواهد،هی تنهایی نمیخواهد،و هی نمیداند که چه میخواهد حتی!!
*کاش می دانستم مخاطبِ آن نوشته ها من هستم یا...،دانستن یا ندانستنش فرقی هم نمیکند شاید!

*آن راز که ازش حرف زده بود، من بودم؟!  کاش میفهمیدم...کاش میدانستم...هرچند که این هم فرقی نمیکند زیاد!

*صبا رو امشب معلوم میشه که کِی عمل میکنن...خدایا یه سوال: "سرطان چیزِ بدیِ؟"
خدایا من میترسم...من اشکهایم بی اجازه میآیند...من سرگیجه و حالتِ تهوع دارم...خدایا،دلِ من این روزها از دریا هم بیشتر شور میزند...میبینی ام دیگر؟ اشکهایم را؟ دلشوره هایم را؟ همه را؟ میبینی...میدانم...الان،این روزها،چیزی که مهمه فقط اینه! اشکهای کتی و علی رو دوست ندارم ببینم خدا...صبا هنوز احمق تر از این حرفاست که بفهمه چی به چیِ...کاش من هم نمی دانستم...کاش هیچی نبود از اول...کاش هیچی نباشه.......
کمکم کن خدا...کمکشون کن...من خیلی می ترسم...تو که نمی ترسی...تو که خدایی...به منم کمک کن نترسم...به من...و همه! 

 

 

17

این کارها زشته، شما دیگه بزرگ شدین!!!!

پی نوشت: آدمها ترسناک شده اند...روز به روز ترسناک تر و بزرگتر میشوند و من خودم را زیرِ دست و پایشان در حالِ لِه شدن میبینم...

16

دلتنگی ام را میبینی؟
می چکد،
از چشمهایم
...!