3

بعضی وقتها یک سفر...چقدر میتونه خوب باشه...برایِ خوب شدنِ تو!
احتیاج بود این سفر را...شدید!...
من رفتم...اگرچه دیر...اما به یک جایِ دور...
آنجا...آسمانش آبی بود...درخت داشت...س ب ز...آب شُر شُر صدا میکرد و شبها لالایی میخواند برایم...هوا خوشمزه بود...و من...من لبخند میزم به گنجشکهایِ کوچکِ بی پناهِ تنها...
و دلتنگی هایم را...دلتنگی برایِ چیزهایی که دیگر ندارمشان...و باید به نبودشان خو کنم را...دفن کردم...کنارِ آن درخت...دنبالش نگرد...جوری پنهان کردمشان که حالا حالاها دستِ تو که هیچ، دستِ خودم هم بهشان نمیرسد!...دنبالشان نگرد...

پی نوشت) چقدر انگیزه دارم برایِ قورت دادنِ هوا...چقدر انرژی دارم من این روزها! خودم هم تعجب میکنم حتی!!!

2

دیدی بعضی ها را نمی توان عاشق شد؟ بعضی ها را نمی شود اعتماد کرد؟ بعضی ها را..
شاید من دیوانه شدم...نمی دونم چی به سرم اومده اما، دیگه حوصله ی با آدمها بودنو ندارم...دوست دارم برم سفر...یه جایِ دور...تنها...سکوت...خودم...با خودم! حس میکنم فقط اینجوری آرامش دارم!
حس میکنم تازگیا اصلاْ از تنها بودن خسته نمی شم! دوست دارم تنها باشم توو اتاقم...حس میکنم فقط دلم باید برایِ خودم تنگ بشه! به خودم بخندم...برای خودم بغض کنم...اشک بریزم...ولی تنها...ت ن ه ا.

                                                 
جالبه که هنوزم حس میکنم خیلی خوشبختم! هنوزم حس می کنم هیچ اتفاقی نیُفتاده..میدونم بیخود دارم میگردم دنبالِ دلیل...آخه واقعاْ هم هیچی نشده! من نه عاشق شدم، نه توو عشق شکست خوردم، نه کسی بهم خیانت کرده، نه با کسی دعوا کردم، نه کسی با من دعوا کرده، نه از کسی ناراحتم، نه...، هیچی! دقیقاْ هیچی! من...من...فقط دلتنگم...حتی نمیدونم برایِ کی یا چی! این سرگردانی روحم رو اسیر کرده...و خودم رو یه جورایی از همه چی سیر!

1

ادامه نوشته

به نامِ تو، که دوستت دارم، زیااااد.

ادامه نوشته