3
بعضی وقتها یک سفر...چقدر میتونه خوب باشه...برایِ خوب شدنِ تو!
احتیاج بود این سفر را...شدید!...
من رفتم...اگرچه دیر...اما به یک جایِ دور...
آنجا...آسمانش آبی بود...درخت داشت...س ب ز...آب شُر شُر صدا میکرد و شبها لالایی میخواند برایم...هوا خوشمزه بود...و من...من لبخند میزم به گنجشکهایِ کوچکِ بی پناهِ تنها...
و دلتنگی هایم را...دلتنگی برایِ چیزهایی که دیگر ندارمشان...و باید به نبودشان خو کنم را...دفن کردم...کنارِ آن درخت...دنبالش نگرد...جوری پنهان کردمشان که حالا حالاها دستِ تو که هیچ، دستِ خودم هم بهشان نمیرسد!...دنبالشان نگرد...
احتیاج بود این سفر را...شدید!...
من رفتم...اگرچه دیر...اما به یک جایِ دور...
آنجا...آسمانش آبی بود...درخت داشت...س ب ز...آب شُر شُر صدا میکرد و شبها لالایی میخواند برایم...هوا خوشمزه بود...و من...من لبخند میزم به گنجشکهایِ کوچکِ بی پناهِ تنها...
و دلتنگی هایم را...دلتنگی برایِ چیزهایی که دیگر ندارمشان...و باید به نبودشان خو کنم را...دفن کردم...کنارِ آن درخت...دنبالش نگرد...جوری پنهان کردمشان که حالا حالاها دستِ تو که هیچ، دستِ خودم هم بهشان نمیرسد!...دنبالشان نگرد...
پی نوشت) چقدر انگیزه دارم برایِ قورت دادنِ هوا...چقدر انرژی دارم من این روزها! خودم هم تعجب میکنم حتی!!!
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد ۱۳۸۷ ساعت 18:40 توسط نرگس
