13
دیشب یه ادویل خوردم-رفتم توو حموم-شیرِ آب و انقدر باز کردم که هیچ کس صدایِ هق هقم رو نشنوه.
چرا؟! باور کن خودمم نمیدونم چه مرگم شده! فقط از اون دانشگاه و آدمای توش متنفرم.همین.
پی نوشت) من دانشگاه نرفتم،من حالا حالا ها دانشگاه نمیرم،من حوصله ی گوش کردن ندارم! و حوصله ی یه چیزهای دیگر هم البته.
واسه ی خودم هدف مشخص کردم...واسه ی زندگیم!...هرچند شاید هدفه اونقدر که باید بزرگ نیست، یا اصن بهتر بگم، شایدم کوچیکه! ولی خوب دیگه...هدفه منه...باید بهش برسم.
دیگه اینکه...یه کَمَکی دلم گرفته این روزا...از چی و از کی درست نمیدونم...فقط گرفته...دلم گریه می خواد...هق هق...اشک...دلم یه جایی می خواد شبیهِ یه حَرَم! یه جایی که پُر از پاکی باشه...پُر از خدا باشه...و من تنها ـ تنهایِ تنها ـ گم و گور بشم اونجا...و ساعتها گریه کنم و اشک بریزم و هیچ کس منو نبینه ...هیچ کس منو اشکامو نبینه به جز خدا!
....من دلم خدا می خواد...اونم توو ابعادِ وســـــــــــیع.
پی نوشت۱)من،الان،خالی از هر حسی هستم،پس==> کاملاً بدونِ مخاطب!
پی نوشت۲)علاقه ی عجیب و زیادِ این روزایِ من، برایِ هم صحبتی با آدمهای عجیب و غریب...