86

یادته؟! دیروز بود انگار...
مدرسه رفتنمان را می گویم ها...مانتوهای گشادِ سورمه ای که ظرفیتِ 7 نفر دیگر را هم داشت...کف حیاط پهن شدنمان...آب بازی کردنهایمان...آنروزها
که بزرگترین جرممان ناخن بلند کردن و لاک زدن بود...آنروزها که هرکس با پسرها حرف می زد ایدز می گرفت...همان روزها که خانم
مدیر و ناظم جوری موهای زیر ابرویمان را در آفتاب می شمردند که انگار جواهرات
موزه ی ملی را می شمارند...
امان از روزهایی که آفتابِ لامصب پر رنگتر بود و
چشمهای خانم ناظم تیز تر...عدد کم می آوردند و جنگ جهانیِ سوم بود که راه
می افتاد...
نامه های عاشقانه ی مرضیه و دوست پسرش که افتاد دست خانم مدیر...وای...یادته رفتیم دزدی؟ یادته نامه ها را ریختیم تووی چاه توالت و سیفون را که کشیدیم گفتند خانم فلانی داره کیفهاتونو می گرده؟ نامه ها را که پیدا نکرد اما چقدر رژ لب و ریمل ریخته بود آنروز توی کیسه و می برد...!
ماست و خیار درست کردنمان را که یادت هست؟ با چاقوی جیبیِ یکی از بچه ها سرِ کلاس آرایه ها خیار پوست می کندیم...بوی خیار پیچید...آن روزها هنوز خیارها بی بو و خاصیت نشده بودند...خانم معلم همه ی کاسه و کوزه مان را با یک لگد ناقابل پودر کرد...ماستها روی زمین کش آمده بود و با خرده شیشه ها ترکیبِ جذابی روی زمین درست کرده بود اما حیف که آرزوی خوردنش ماند به دلمان!
معلم تاریخ ادبیاتمان اسمش چی بود؟ همان که بدون عینک نمی دید ها...به محض اینکه عینکش را بر می داشت نی را از زیر مقنعه مان می کردیم توی دهنمان و دوغ می خوردیم...نی باریک بود...نمی دید لابد...یادته هر دفعه سر کلاسش می رفتیم یک مشت از جانورهای موذی را می بردیم و ول می کردیم روی زمین محضِ هم آمدنِ سر و تهِ کلاس؟ یکبار من سوسک زنده پیدا نکرده بودم و سوسک مرده بردیم...یادته وقتی جیغ می زدیم چی می گفت؟ می گفت بچه ها نترسین؛ خوابیده...
همه ی اینها یک طرف، دزدیـــــــــــــــــــدنِ سوالهای
امتحان فلسفه ی آخر ترم یک طرف...چه سخت بود کتابش و چقدر ما هیچوقت
نخواندیم و چه فازی داد بزمی که شب قبلش برپا کرده بودیم...و البته 20
گرفتنمان از درسی که هیچ نمی دانستیمش!
.
.
.
تقویم می گه خیلی از اون روزها گذشته...خیلی چیزها عوض شده...و تو دیشب انگار
شاد تر بودی از قبل...خنده هایت فرق داشت...صورتت زیرِ نقاشی هایی که
کشیده بودند معلوم نبود...چه زود عروس شدی دخترک...
اما تو قول بده آنقدر بزرگ نشوی که دیگر نشناسمت...قول بده.
پی نوشت: غیبت من موجه بود و اینا... (جواب کامنتهای پست قبل که تایید نشدند)