80
یکی از افتخارات من این است که در کودکی از آن دختر بچه هایی نبودم که وقت ارزشمندم را صرف حفظ کردن و خواندنِ شعرهایی بکنم که نمی فهمم و صرفاً انگیزه ام از حفظ کردنشان دریافت بوس و شکلات و توجه و آبنبات چوبی باشد. هم سن و سالهایم می خواندند "شبا که ما می خوابیم آقا پلیسه بیداره..." در مغزمان فرو کرده بودند آقا پلیسه همان مردِ سبز پوشِ مهربانی است که در سرما و گرما سرِ 4راه می ایستد و مواظب است که تصادف نشود. یک جور سوپرمنِ وطنی که اگر گم شدیم، گم نشده ایم چون او هست و ما را به آغوش خانواده باز می گرداند...یک داداش کایکو با دستمال قدرت که از ما آدم خوبها در برابر آدم بدها مواظبت می کند...
اینها را گفتند و ما را به جامعه فرستادند. آنچه شنیده بودیم با آنچه دیدیم فرق داشت.
از 3 یا 4 سال پیش یاد گرفتیم پلیس آن لولوی سبز رنگی است که داخل ماشینی به نام گشت ارشاد جا می گیرد و همیشه در کمین است که حال ما را بگیرد. خرداد ماهِ کذایی امسال به ما یاد داد که نع! مهربانی های پلیس به آنها که یاد گرفتیم ختم نمی شود.............................................................................
دیروز که سرخوشانه در یکی از خیابانهای تهران قدم میزدیم، _ جلوی در یک پاساژ بود به گمانم _ حس کردم زبانم در حال تجزیه شدن است...چشمهایم می سوخت و دقیقاً انگار که آتشی چیزی پاشیده اند در چشمم و حلقم...می سوختم...می سوختیم...همه سرفه می کردند...طعمش آشنا بود...مخلوطِ هیجان انگیزی از فلفل و اشک آور.
همه می خواستند بفهمند چه اتفاقی افتاده...و خب طبیعی است که اینجور وقتها همه کارشناس می شوند دیگر! چشمانم را تیز کرده بودم و به دنبال اغتشاشگران می گشتم...خیلی هم نگاه کردم اما هیچ سبز پوشی نبود جز آقای پلیس! مردکِ سبز پوش از دور لبخند میزد و دندانهایش را به رخِ ما می کشید...
با او و دندانهایش کاری نداشتم اما برای ادامه ی مسیر باید از کنارش می گذشتیم و احتمالاً خیلی شبیه علامتِ سوال شده بودم که خودش، بی آنکه چیزی بپرسم، شروع کرد به توضیح دادن...
گفت: "دنبالِ اون موتوریه بودیم، نتونستیم بگیریمش، اشک آور زدیم."
باید تشکر می کردم و راستش را می گفتم. همه ی راستش را ریختم در یک جمله و با یک لبخند تحویلش دادم...گفتم که تا به حال در زندگیَم اینهمه قانع نشده بودم... .
از کنار این فاجعه ی ساده (!) گذشتیم...قدم می زدیم و من اینبار سلولهایم یکی در میان علامت تعجب بودند و سوال...مرد مهربانی که در مهد به ما گفته بودند مواظب ماست و بچه ها برایش شعر می خواندند کجا بود؟ آن همه تصادف، دزدی، قتل، چرا به جای آدم بدها به جانِ ما می افتد پس؟؟