
یادته؟! دیروز بود انگار...
مدرسه رفتنمان را می گویم ها...مانتوهای گشادِ سورمه ای که ظرفیتِ 7 نفر دیگر را هم داشت...کف حیاط پهن شدنمان...آب بازی کردنهایمان...آنروزها
که بزرگترین جرممان ناخن بلند کردن و لاک زدن بود...آنروزها که هرکس با پسرها حرف می زد ایدز می گرفت...همان روزها که خانم
مدیر و ناظم جوری موهای زیر ابرویمان را در آفتاب می شمردند که انگار جواهرات
موزه ی ملی را می شمارند...
امان از روزهایی که آفتابِ لامصب پر رنگتر بود و
چشمهای خانم ناظم تیز تر...عدد کم می آوردند و جنگ جهانیِ سوم بود که راه
می افتاد...
نامه های عاشقانه ی مرضیه و دوست پسرش که افتاد دست خانم مدیر...وای...یادته رفتیم دزدی؟ یادته نامه ها را ریختیم تووی چاه توالت و سیفون را که کشیدیم گفتند خانم فلانی داره کیفهاتونو می گرده؟ نامه ها را که پیدا نکرد اما چقدر رژ لب و ریمل ریخته بود آنروز توی کیسه و می برد...!
ماست و خیار درست کردنمان را که یادت هست؟ با چاقوی جیبیِ یکی از بچه ها سرِ کلاس آرایه ها خیار پوست می کندیم...بوی خیار پیچید...آن روزها هنوز خیارها بی بو و خاصیت نشده بودند...خانم معلم همه ی کاسه و کوزه مان را با یک لگد ناقابل پودر کرد...ماستها روی زمین کش آمده بود و با خرده شیشه ها ترکیبِ جذابی روی زمین درست کرده بود اما حیف که آرزوی خوردنش ماند به دلمان!
معلم تاریخ ادبیاتمان اسمش چی بود؟ همان که بدون عینک نمی دید ها...به محض اینکه عینکش را بر می داشت نی را از زیر مقنعه مان می کردیم توی دهنمان و دوغ می خوردیم...نی باریک بود...نمی دید لابد...یادته هر دفعه سر کلاسش می رفتیم یک مشت از جانورهای موذی را می بردیم و ول می کردیم روی زمین محضِ هم آمدنِ سر و تهِ کلاس؟ یکبار من سوسک زنده پیدا نکرده بودم و سوسک مرده بردیم...یادته وقتی جیغ می زدیم چی می گفت؟ می گفت بچه ها نترسین؛ خوابیده...
همه ی اینها یک طرف، دزدیـــــــــــــــــــدنِ سوالهای
امتحان فلسفه ی آخر ترم یک طرف...چه سخت بود کتابش و چقدر ما هیچوقت
نخواندیم و چه فازی داد بزمی که شب قبلش برپا کرده بودیم...و البته 20
گرفتنمان از درسی که هیچ نمی دانستیمش!
.
.
.
تقویم می گه خیلی از اون روزها گذشته...خیلی چیزها عوض شده...و تو دیشب انگار
شاد تر بودی از قبل...خنده هایت فرق داشت...صورتت زیرِ نقاشی هایی که
کشیده بودند معلوم نبود...چه زود عروس شدی دخترک...
پی نوشت: غیبت من موجه بود و اینا... (جواب کامنتهای پست قبل که تایید نشدند)
اصولاً دانشکده ی ما جای بسیار هیجان انگیزیست! یکی از مهمترین جاذبه های جهانگردیش هم حراست است. مسئولانِ حراستِ ما آقایانی هستند آبی پوش که از صبح تا عصر مشغولِ اس ام اس بازی هستند و گاهاً خنده های خارج از چارچوبی سر می دهند که آدمی وسوسه می شود سرش را از آن سوراخِ کوچک بکند توو و 4 تا جکِ جدید یاد بگیرد و به در نیامدنِ سرش از آن سوراخ و عواقبِ بعدیش هم فکر نکند اصلاً!
با این حساب دانشکده ی ما از معدود جاهایی است که اگر گشتِ ارشاد دنبالتان کرد می توانید در آنجا سنگر بگیرید و برای مدتی در آن پناهنده شوید البته به شرطی که "شهلا" دمِ در نباشد و "گـــــــــــــــــــــــــاز" نگیردتان! شهلا یک دوپای متحرک است که کارش گند زدن به حالِ ملت است...موجودی که برای حلال بودنِ پولی که می گیرد، حتی به شما هم گیر می دهد دوستِ عزیز!! بگذریم که هیچکس آدم حسابش نمی کند...
کارکنانِ دانشکده ی ما بعضی روزها توهمِ 13 بدر می زنند...دستِ
زن و بچه شان را می گیرند و می آیند داخلِ حیاط قدم میزنند و خدا رحم کرده است که فضا
آنقدر بزرگ نیست که پسرِمسئولِ پایان نامه ها بتواند با خیالِ راحت بدو بدو
کند و همه همه ی انرژیش را تخلیه کند و گرنه زیادی بهش خوش می گذشت و هر روزمان 13 بدر بود لابد!!
دوست پسر یا دوست دختر اگر دارید این دفعه قرارتان را در حیاطِ دانشکده ی ما بگذارید...دانشکده ی ما از پارکِ ملت هم با صفا تر است...نیازی نیست هماهنگ کنید نامزدید یا خواهر و برادر! در این موردِ خاص حتی شهلا هم به شما کاری ندارد...نیازی به آسّه رفتن و آسّه آمدن نیست...چون هیــــچکس شما را شاخ نمی زند!!!
چای های دانشکده ی ما بسیار خوشمزه هستند...اگر باور نمی کنید از کارگرِ شهرداری بپرسید...همان آقایی که لباسِ سبز می پوشد...همان که پارکِ روبروی دانشکده را جارو میکند هر روز...! تازه آبسرد کنِ دانشکده مان هم خیلی خوب است..اینرا راننده ی آژانسی می گفت که دنبالمان آمده بود!
مقنعه سرتان نکردید؟ مانتویتان آنقدر تنگ است که دنده هایتان را به تفکیک نشان می دهد؟ یا آنقدر کوتاه است که جیبهای پشتِ شلوارتان را هم پوشش نمی دهد؟ همین الان از آرایشگاه آمده اید و هر کدام از ناخنهایتان را یک رنگ کرده اید؟ یا پسرید و این دفعه از دستتان در رفته و ابروهایتان از تمامِ دخترهای دانشکده باریکتر شده؟ شلوارتان برایتان کوچک شده و هر لحظه ممکن است از پایتان بی افتد؟ یک تکه از موهایتان را مِش کرده اید که خوشتیپ تر باشید؟!!!!
اصــــــــــــــــــــــــلاً خودتان را نگران نکنید.
دانشکده ی ما با آغوشِ باز پذیرایِ شماست... حتی اگر کارتِ دانشجویی نداشته
باشید...حتی اگر اصلاً دانشجوی آنجا نباشید!
.
.
.
فقط یک مسئله ای هست...
شما هشتِ مارس کجا بودید؟ وسطِ حیاط که معرکه نگرفته بودید آیا؟ روزِ 13
آبان شما لاکِ سبز به ناخنِ انگشتِ اشاره و بغلیش نزدید که؟ شما نبودید
رنگِ سبز ریختید تووی راهرو که کفِ کفشِ بچه ها سبز شود و هر جا می روند
جایش بماند؟ شما در و دیوارهای دانشکده را مزیّن نکردید که؟ یواشکی کاغذی، چیزی احیاناً
پخش نکردید در حیاط یا راهرو ها؟ با دوستانتان که جمع می شوید قرارِ
خرابکاری که نمی گذارید؟؟ شما توو مناظره هایی که قبل از انتخابات تووی
آمفی تئاترِ دانشکده بود بیشتر کتک میخوردید، یا کتک میزدید؟ شما عمو
محمودتان را چنـــــــــــــــــــــــــــدتا دوست دارید؟!

مثل همیشه...
موبایلم جیغ می کشد که یعنی صبح شده...
همانطور که تند و تند آماده می شوم، چیزی شبیه صبحانه قورت می دهم.
زیپِ کیفم باز است، موبایلم را پرتاب می کنم و 3 امتیاز می گیرم! در را به هم میزنم و وارد کوچه می شوم.
کارگران مثل هر روز می آیند تا ساختمانِ نیمه ساخته ی بغلی را بسازند...من هم می روم دانشگاه تا بخشی از وجودم ساخته شود لابد. به خیابان اصلی می رسم. شلوغ است...هیچوقت اینطور نبوده...جلو تر که می روم...وای.
راننده ی کامیون را اول دیدم. شبیه کسی بود که بازی پلی استیشن را باخته...همانقدر ناراحت...و حالا فرمان کامیون را شبیه دسته ی پلی استیشن رها کرده بود و زل زده بود به زمین...زمین را نگاه کردم. همه زمین را نگاه می کردند. وای. مرد بازی بدی را باخته بود...
زمین قرمز بود...اعتراف می کنم مویرگهای کِش آمده ی هیچ دو پایی را تا آنروز روی آسفالت خیابان ندیده بودم...ردِ قرمزی ها را دنبال کردم..کاش نمی کردم. سرِ مردِ موتور سوار با تمام محتویاتشِ پیچیده شده در پوششی به نام کلاه کاسکِت پاشیده بود روی زمینِ سیاه و کلمه ی "پاشیده" دقیقاً بهترین کلمه ی دنیاست برای توصیفِ آن چیزی که من دیدم...مردِ موتور سوار گِیم آوِر شده بود و راننده ی کامیون احتمالاً 2 تا "جونِ" دیگر داشت تا گِیم آوِر شدن...
.
.
.
عصر کلاسهای من تمام شده بود و باید بر می گشتم...و همه ی آرزوی من این بود که کاش خانه ی ما آنجا نبود و کاش مسیری بود برای رد نشدن از روی آسفالتی که پدری را از بچه اش گرفته بود و هیچ مسیری نبود و هیچ دکمه ای هم برای پَرِش وجود نداشت!! و هیچ چاره ای جز رد شدن نبود و من باید رد می شدم. رد شدم.
ابرها هم گریه شان گرفته بود...زمینها خیسِ خیس...سیاهِ سیاه...همه چیز پر رنگ، مثلِ وقتهای دیگری که باران می بارد از آ سِ مان. من هم پر رنگ شده بودم لابد! راستش را بخواهم بگویم در آن لحظه ی خاص بدم نمی آمد فاجعه ی ساده ی صبح یک بار دیگر ریپیت شود. چشمهایم را بستم و از خیابان عبور کردم. زنی در آن عصرِ بارانی پلی استیشن بازی می کرد هنوز...جیغ زد: "می خوای خود کشی کنی دیوونه؟؟؟"
چشمهایم را باز کردم انگار که از خواب بیدار شده باشم.
به طرز ناباورانه ای همه چیز مثل همیشه بود...تووی تاکسی آقای اخبار گو از همان خبرهای همیشگی می گفت. پیاده که شدم گنجشکها همانهایی را می خواندند که قبلاً می خواندند، من مثل هر روز به خانه بر می گشتم و کارگرها مثل هر روز با نگاههای خسته مسیر مخالف من را طی می کردند برای دیدن زن و بچه شان. تنها چیزی که تغییر کرده بود اینکه یک آدم کم شد از آ دم ها.
مثل همیشه...
به لجن کشیده شده دنیا.
آدمهای اشتباهی. تصمیمهای اشتباهی. جنگ/ اعدام/ تحریم/ تعلیق/زندان/ اخراج/ قتل/ غارت/ دزدی/ دروغ دروغ دروغ/ و انگار آدمها به همه چیز حس مالکیت دارند؛ و انگار هر روز پوچ تر و گرسنه تر از روز قبل می شوند. و انگار... . آه؛ آدمهای کوچکِ بزرگ.
آنوقتها برای دیدنِ راز بقا باید دکمه ی سبزِ روی کنترل تلویزیون را فشار می دادی و تووی کاناپه فرو می رفتی و همانطور که پفک می خوردی به تلویزیون خیره می شدی و به صدای فلان دوبلور رسانه ی ملی گوش می دادی که احتمالاً داشت با صدای هیجان انگیزش بلعیده شدنِ یک خرگوش توسطِ یک مار یا تکه تکه شدنِ یک آهو توسطِ یک شیر را گزارش میکرد و تهِ ته ش این بود که اگر دوست نداشتی ببینی دکمه ی قرمز را محکم فشار میدادی و می رفتی جای دیگری حال کنی! اما این روزها، رازِ بقا را لایو می ببینی. . با چشمها ی باز یا بسته...و ماجرا وقتی افتضاح تر می شود که مطمئن می شوی هیچ دکمه ی قرمزی نیست برای راحت شدن...
آدمها همدیگر را شبیه چیزهای مختلفی می بینند! گاهی شبیه نردبان محضِ بالا رفتن، گاهی شبیهِ سوسکی که باید لِه شود، شبیه خوراکی خوشمزه ای که باید 34 بار جویده و سپس قورت داده شود، شبیه عابر بانکی که 24 ساعته، بدون در خواست رمز و کارمزد پووول می دهد! شبیه میدانی که باید دور زده شود و پیچی که باید پیچیده شود و خلاصه شبیه همه چیز جز آنچه که باید! و چه باید کرد با آدمهایی که شعارِ "بخور تا خورده نشی" را روی تمامِ postitهای دنیا نوشته اند و محکم چسبانده اند به در و دیوارِ زندگیشان؟!بیمارستانها بدون مرز شده اند...آدمها اکثراً بـــــــــــیمارند. پسرها به دخترها که می رسند چشم اندازِ رابطه شان فقط یک چیز است و دخترهایی که خودشان را در زمینه ی پهن شدن زیرِ همه چیز و همه کس با قالی برابر می دانند!! چرا من باید مطمئن باشم که اگر همین الان گوشی موبایلم را بر دارم و به هر موجود مذکری بگویم امروز خانه ی ما خالیست و اینها، به من نه نمی گوید؟؟ توی دهن من نمی زند؟؟ چرا هیچ کس تووی دهن من نمی زند؟؟؟!
دوستی ها بارکُد دارند. تاریخِ انقضا، پشتشان درج شده: "دقیقاً همان روزی که سرویس دادن به دوستت(!) را تمام کنی."وقتی از اعتماد صحبت می کنی، انگار از فلان میوه که فقط در فلان جزیره ی فلان قاره می روید صحبت می کنی...همان که تعداد کسانی که دیده اندش از تعداد انگشتهای دستت بیشتر نیست! همه به هم شک دارند. اشکهای دعوا ها و کتک کاریها و بدبختی ها را "تماشا میکنند" ، همانطور که بازی رئال مادرید و بارسلونا را...
و خدا. وخدا که هر روز کمرنگ تر و دورتر و دووورتر می شود انگار...
دستم را زیر چانه ام زده ام و انگیزه هایی را می شمارم که هر روز با ماست جویده می شوند و به شیوه ی رایج دفع! من به روزی فکر می کنم که همینها هم تمام شوند و ما چیزی جز حسرت برای خوردن نداشته باشیم...
به لجن کشیده شده دنیا و چه کسی باور می کند همه ی اینها را همین دوپای ناتوان توانسته؟!
پی نوشت: دیروز یه وانت دیدم که پشتش نوشته بود: محبت هم قدیمی شد. هه.
بعد نوشت: ها؟؟ :O

عید یعنی دیدن فک و فامیل به صورت مداوم با بک گراندهای مختلف که همان دیوار خانه ی آدمهای مختلف است! یعنی شیرینی های ریز ریز. یعنی چای خوردن در انواع و اقسام لیوانها. یعنی میوه هایی که اصولاً شانس خورده شدن ندارند. یعنی درد گرفتن ماهیچه های صورت از زیاد شدنِ آمارِ لبخندها. یعنی آجیل هایی که سرگیجه می گیرند از بس داخل کاسه های کوچک می روند و بعد از رفتن مهمانها دوباره و 100 باره در کاسه ی اصلی دور هم جمع می شوند!
عید یعنی پوشیدنِ کفشهای ناراحت و سیخ نشستن و هِی مرتب بودن و بالا رفتنِ درجه ی خانوم بودن به طور ناخواسته. یعنی روزی 100 بار در آغوش کشیده شدن توسط کسانی که فامیل بودنشان همان عید به عید کارت می خورَد. یعنی قربون صدقه رفتنهای بی حساب و کش آمدنِ کلمه ی چقدر در جمله ی "چقدر بزرگ و خانوم شدی عزیزم" (!). یعنی تکرارِ همه ی اینها آنقدر که از رشدِ بی حسابِ هر ساله ات آگاه شوی!! عید یعنی دوئل بزرگترها به نفعِ بچه ها. یعنی عیدی دادن و گرفتن!
عید یعنی اینهمه فکر کنی هفت سین امسالت را چطور بچینی و از قضا وحشی ترین و بیش فعال ترین بچه ی فامیل اولین کسی باشد که به خانه ی شما می آید...شکستنی ها و نشکستنی ها را با هم پودر کند، زرورقهای دور سفره را با نسبت مساوی در جای جای خانه پخش کند، انگشتش را در سماق فرو کند و بعد همان دستش را تا آرنج تووی تنگ ماهی ها کند تا لابد با آنها هم دست بدهد، یا حداقل سماق بهشان برساند تا بمیکند! و هزار کار هیجان انگیز دیگر. و تو با اینکه داری سرطان میگیری از این ماجراها، باید لبخندِ ملیح تحویل بدهی به پدر و مادرش که سرخوشانه با تو بحثِ "پیتزای فلان رستوران پنیرش خوب است." را راه انداخته اند!
عید یعنی مرتب بودنِ همزمانِ کشوها و کفِ اتاق و روی میز و زیر تختِ من. همیشه همه شان بهم ریخته نیست ها، اما سه تایشان که مرتب باشد معلوم است بند و بساط جایی بهم گره خورده اند و نفسشان بالا نمی آید و دارند دست و پا می زنند. عید یعنی همه چیز سر جای خودش باشد و هیچ چیز به هیچ چیز گره نخورده باشد و نفسِ کسی یا چیزی نگرفته باشد و همین.
پی نوشت) دخترک بعد از 15 سال ندیدنِ همبازی بچه گیهایش، وقتی من را دیده اولین چیزی که می گوید این است: "رژت خعلی خوشرنگه، مارکش چیه؟"

همه جا شلوغ است.
خیابانها پر از ترافیک و ماشین و ماهی و عمو نوروز و رنگ و حاجی فیروز و بچه و بزرگ و دست فروش و سر و صدا و گل و فال و اسپند و شوق و ذوق و اینهاست. آدمها عجله دارند انگار. در هم می لولند و هرچه دمِ دستشان می آید می خرند و لبخند می زنند و 89 خوبی را آرزو می کنند برای هم. شرط می بندم از آن بالا ها که نگاه کنی شبیه وقتی است که سرِ سوزنی شیرینی جایی ریخته و مورچه ها تجمع کرده اند رویش و هی وول میخورند و می پیچند در دست و پای هم!
همه جا شلوغ است.صبح زودتر از خواب بیدار می شوم، تندتر لباس می پوشم و وقتی به آرایشگاه می رسم تازه ساعت 10 است که می گویند فلانی که تو به خاطرش آمدی گفته فیش ندهیم دیگر! وقتی "فلانی" را پیدا می کنم که بگویم من از یک ماهِ پیش... یک لبخند پهن می زند و می گوید فدات شممممممممم ، فردا 5 صبح بیا! و من به این فکر می کنم واقعاً کسی این کار را میکند؟؟ یا درباره ی من و بالا بودن دُزِ بیکار بودنم چی فکر کرده آیا؟!
همه جا شلوغ است.پاساژی که برای خرید رفته ام رسماً در حال انفجار است. آدمها شبیه لودر از روی هم رد می شوند. بندِ پایینِ شلوارم دائم زیرِ پایشان می رود...شالم به کیفِ این و آن گیر می کند و دستِ آن یکی که محکم توی سرم می خورد کلیپسم باز می شود و موهایم پریشان تر از اوضاع آنجا! در آن گیر و دار صدای آقایی را می شنوم که می گوید: "خانوم بیا بریم بیرون الان گم می شی دیگه پول ندارم زن بگیرما"
همه جا شلوغ است.
پناه به پیاده رو یکی از یک خیابان فرعی که اصولاً پشه پر نمی زند برده ام. سیلی از بچه های دستفروش حمله ور شده اند رویم و خدا عالم است چند تایشان من را شبیه چه چیزی دیده بودند که از من آویزان شده بودند و تاب می خوردند! با هماهنگ شعر خواندنشان من را یادِ 5-6 سالِ پیش و معلم پرورشیمان انداختند و 22 های بهمن که چقدر حنجره اش را خراش می داد ما هماهنگ سرود بخوانیم و نمیشد و نمی توانستیم! اینها چه استعداد داشتند: " ابرو کمون// چشم عسلی// سوسن خانوم م م// ..."
همه جا شلوغ است.اتاقم اوضاع اسفباری دارد و در کشوها وضعیت قرمزتر از این حرفهاست...به طور کلی کشوهای من یکی از هیجان انگیز ترین شهرهای دنیا هستند اگر آدم
کوچولو باشید!
صد بار گفته ام، من جنبه ی کشوی عمیق داشتن را ندارم...365 روز هر چه هست و نیست را روانه ی کشو می کنم و یک روزه باید ترتیبشان را بدهم...خب معلوم است آدمیزاد خیال پیدا کردن نفت در لایه های زیرین به سرش می زند و اینها!
...خلاصه اینکه
همه جا شلوغ است. دنیا می چرخد. و این سرگیجه استثناً تهوع آور نیست.
شلوغی. ترافیک. تاب خوردنِ بچه ها از تو. دویدنها و نرسیدنها. دیر شدنها. له شدن زیر دست و پای مردم و به فنا رفتنِ فلان شلوارت مهم نیست. مهم شوقیست که در چشمانِ همه میبینی...مهم لبخندیست که رفتگر محله و پارکبان و فروشنده ها و آرایشگرها و عکاسها و راننده ها و گل فروشها و بچه های فال فروش و اینها حواله ات می کنند...مهم رنگهاست. مهم آسمان و هواست. مهربان شدن مردم است. نفس کشیدن و بودن و تغییر است. مهم جریان داشتن زندگیست. بعــــــــــــــــــــــــــــــــله.

آنروزها که کوچکیَم آنقدر بود که دستم به کلیدِ روشن و خاموش کردن چراغ هم نمی رسید و تختِ سفیدم حکم قفسی را داشت که هر وقت می خواستم نمی توانستم ازش بیرون بیایم، فکر می کردم آنها که مدرسه می روند خیلی بزرگند...و من هم روزی بزرگ می شوم، چون من هم روزی به مدرسه می روم.
کمی که گذشت قد کشیدم. چراغ را خودم خاموش و روشن می کردم و تختم برایم کوچک شده بود. تخت عوض شد و من به مدرسه رفتم. بزرگ نشده بودم اما مطمئن بودم مدرسه جای آدم بزرگهاست. آن روزها دخترهایی که راهنمایی بودند را با حسرت نگاه می کردم...آنها ارشدِ مدرسه بودند...یکبار که معلممان مریض شده بود یکی از همینها را فرستادند سرِ کلاس که شلوغ نکنیم...عمراً اگر بدانید آن لحظه ی خاص چقدر دوست داشتم مثل او بزرگ بودم!
قدم بلند تر شده بود و در مقطع راهنمایی درس می خواندم. هِی با انگشتان دستم حساب می کردم چند سالِ دیگر طول می کشد که من 18 ساله شوم؟؟ چقدر دیر می گذشت! عجیب اطمینان داشتم 18 ساله ها بزرگند...آنروزها اگر زندگی شبیه یک مسابقه ی دو بود، و هرکه تندتر می دوید و مسافت بیشتری طی میکرد زودتر به 18 سالگی می رسید، برای اول شدن انگیزه ام غوغا می کرد! می گفتم آنها که دانشگاه می روند خعلی می فهمند لابد...
18 سالگی با همه ی آزادیهایش آش دهن سوزی نبود. ما که دانشگاه می رفتیم خعلی نمی فهمیدیم. مطمئن بودم بزرگ نشده ام...زیاد طول نکشید که مطمئن تر شدم فوق لیسانس و دکترا گرفتن هم بزرگم نخواهند کرد... در واقع "بزرگ شدن" را چیزی یافتم شبیهِ سایه...اما نوارِ امیدم صافِ صاف نشده بود...نمرده بود هنوز! چیزی در فرایند بزرگ شدن برای من مبهم بود..شاید هم خودِ بزرگ شدن...اما هرگز مبهم بودنش را پای نبودنش نگذاشتم...مطمئن بودم که هست.
امروز داشتم این سیر تنازل(!) را برای مادرم می گفتم. می خواستم فرمولِ بزرگ شدن را از روی برگه اش ببینم. مهم بزرگ شدن بود و خوشحال بودم که کسی نیست روی برگه ام خط قرمز بکشد به هوای تقلب کردن! نمی دانم چرا و روی چه حسابی اما همیشه فکر می کردم مادرها و پدر ها دیگر بزرگ شده اند...یعنی مادر شدن و پدر شدن شبیه فیل.تری است که تا بزرگ نشوی نمی توانی ازش عبور کنی و این ربطی به سن و سال هم ندارد!
گرمِ حرف زدن بودم که مادرم گفت آرررررررررررررره! منم همیشه فکر می کردم وقتی به این سن برسم و بچه م 20 سالش باشه حتماً خیلی می فهمم! هِ ه. بعد از شنیدنِ این جمله من دقیقاً احساسِ یک سوسکِ تاکسیدرمی شده را داشتم. نه بیشتر و نه کمتر.
پی نوشتِ پُر رنگ: هیچ وقت نتوانستم برای بزرگ شدن تعریف نظری و عملی ارائه دهم اما...من می ترسم...می ترسم دنیا همین باشد که می بینم!
یکی از افتخارات من این است که در کودکی از آن دختر بچه هایی نبودم که وقت ارزشمندم را صرف حفظ کردن و خواندنِ شعرهایی بکنم که نمی فهمم و صرفاً انگیزه ام از حفظ کردنشان دریافت بوس و شکلات و توجه و آبنبات چوبی باشد. هم سن و سالهایم می خواندند "شبا که ما می خوابیم آقا پلیسه بیداره..." در مغزمان فرو کرده بودند آقا پلیسه همان مردِ سبز پوشِ مهربانی است که در سرما و گرما سرِ 4راه می ایستد و مواظب است که تصادف نشود. یک جور سوپرمنِ وطنی که اگر گم شدیم، گم نشده ایم چون او هست و ما را به آغوش خانواده باز می گرداند...یک داداش کایکو با دستمال قدرت که از ما آدم خوبها در برابر آدم بدها مواظبت می کند...
اینها را گفتند و ما را به جامعه فرستادند. آنچه شنیده بودیم با آنچه دیدیم فرق داشت.
از 3 یا 4 سال پیش یاد گرفتیم پلیس آن لولوی سبز رنگی است که داخل ماشینی به نام گشت ارشاد جا می گیرد و همیشه در کمین است که حال ما را بگیرد. خرداد ماهِ کذایی امسال به ما یاد داد که نع! مهربانی های پلیس به آنها که یاد گرفتیم ختم نمی شود.............................................................................
دیروز که سرخوشانه در یکی از خیابانهای تهران قدم میزدیم، _ جلوی در یک پاساژ بود به گمانم _ حس کردم زبانم در حال تجزیه شدن است...چشمهایم می سوخت و دقیقاً انگار که آتشی چیزی پاشیده اند در چشمم و حلقم...می سوختم...می سوختیم...همه سرفه می کردند...طعمش آشنا بود...مخلوطِ هیجان انگیزی از فلفل و اشک آور.
همه می خواستند بفهمند چه اتفاقی افتاده...و خب طبیعی است که اینجور وقتها همه کارشناس می شوند دیگر! چشمانم را تیز کرده بودم و به دنبال اغتشاشگران می گشتم...خیلی هم نگاه کردم اما هیچ سبز پوشی نبود جز آقای پلیس! مردکِ سبز پوش از دور لبخند میزد و دندانهایش را به رخِ ما می کشید...
با او و دندانهایش کاری نداشتم اما برای ادامه ی مسیر باید از کنارش می گذشتیم و احتمالاً خیلی شبیه علامتِ سوال شده بودم که خودش، بی آنکه چیزی بپرسم، شروع کرد به توضیح دادن...
گفت: "دنبالِ اون موتوریه بودیم، نتونستیم بگیریمش، اشک آور زدیم."
باید تشکر می کردم و راستش را می گفتم. همه ی راستش را ریختم در یک جمله و با یک لبخند تحویلش دادم...گفتم که تا به حال در زندگیَم اینهمه قانع نشده بودم... .
از کنار این فاجعه ی ساده (!) گذشتیم...قدم می زدیم و من اینبار سلولهایم یکی در میان علامت تعجب بودند و سوال...مرد مهربانی که در مهد به ما گفته بودند مواظب ماست و بچه ها برایش شعر می خواندند کجا بود؟ آن همه تصادف، دزدی، قتل، چرا به جای آدم بدها به جانِ ما می افتد پس؟؟

هرچند اتوبوس آدمیزاد و وقتش را میجَوَد و تفاله را در جایی به نام مقصد تف می کند اما خب... می ارزد!
اتوبوس و آدمهایش گاهی بیش از یک کلاس درس سوال می آورند در من و درگیرم میکنند و این یعنی وقتم تلف نشده! و من دقیقاً به همین دلیلها که گفتم، مدتی است اتوبوس را به سایر وسایل نقلیه مثل هلی کوپتر(!) ترجیح می دهم. می خواهم جامعه شناس خوبی باشم و دیدِ جامعه شناسانه ام را تیز کنم.
ساعت 6 عصر بود. از دانشگاه که بیرون آمدم، طی یک عملیات انتحاری خودم را پرت کردم داخل اتوبوسی که هر لحظه حس می کردم شکلش از بیرون تغییر می کند و دیوارهایش در حالِ کِش آمدن است، شبیه کارتونها. حق داشتم! اکسیژنها روی هوا پر پر می زدند. اتوبوس خعلی شلوغ بود.
ایستاده بودم. یک ایستگاه گذشت. صداهای جیغ مانندی از پشت سرم شنیدم. یک درگیری محلی بود گویا. دو خانم که پشت من بودند گیسِ هم را می کشیدند و فحشهای کش دار می دادند. یکی دیگری را هل داده بود یا چیزی شبیهِ این و صدایشان هر لحظه بالاتر می رفت. همه با هیجان نگاه می کردند . هیچ کس قصد نداشت جدایشان کند. انگار فیلم 3بعدی می بینند، آنهم برای اولین بار! از حرفهایی که رد و بدل می شد فهمیدم خانمی که بشکه خطاب شده معلم است و به قول خودش بچه های مردم را تربیت می کند. و من به این فکر میکردم که : إ؟؟! خانم معلمهای چاق هم از این فحشهای هیجان انگیز بلدند پس.
ایستگاه بعدی نه، ایستگاه بعدش، "پسسس" درب اتوبوس باز می شود. صـــــــدای کتک زدن و جفتک انداختن می آید(!)
موهای پسر را در دستش گرفته و با دست دیگر مشت می کوبد به هر جایی از بدن او که دستش می رسد. بی امان مشت می زند. پسری که مشت می خورد هم مشت می زند. به سرو صورت هم می کوبند و سر و صورت هم را به میله ها و دیوار اتوبوس. جالب اینکه یکی دو دقیقه ی اول به صورت silent از خجالت هم در می آمدند و بعد، شروع کردند به پرسیدنِ حالِ "ننه" های همدیگر. حالا پسرک با سرو صورت خونی مصمم به پاره کردنِ لباسِ حریفش بود و انگار خسته هم نمی شد. red bull خورده بود یا hype یا چی؟؟
10 دقیقه به همین منوال گذشت. باور می کنید؟ هیچکس اقدامی برای جدا کردنشان نکرد. به این فکر می کردم که انگار مردها بیشتر از زنها فیلم 3 بعدی دوست دارند! پسری که قرمز پوشیده بود پیاده نشد اما حریفش انگار انصراف داد و از تشک پایین رفت. در بسته شد و اتوبوس بالاخره راه افتاد. همه فکر می کردند دعوا تمام شده. نشده بود.
خانمی از این طرف داد می زد و اینبار کلِ مردان را هدف گرفته بود. می گفت مرد هم مرد های قدیم! چرا هیچکس کشیده نخواباند در صورتِ پسرک؟؟ شماها عرضه ندارید. اصلاً اگر عرضه داشتید که نمی گذاشتید 4نفر اراذل و اوباش برینن تووی انقلابی که مردم کردن!
و من این دفعه فکر نمیکردم. وقتِ فکر کردن نبود. یک دلِ سیر خانم را تماشا کردم. از چهره اش در ذهنم عکس گرفتم. تا امروز چشمانم اینهمه گشاد نشده بودند. بدجوری غافلگیرم کرد با سیمهای رابطه ش...با نرخی که تعیین کرد وسط دعوا...با...
می دانم. می دانم. استارت دعوای چهارم را باید خودم می زدم. اما این دفعه انگار مسیر کوتاه تر از همیشه شده بود.همه باید پیاده می شدند. ایستگاه آخــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر. "پسسسس"
پی نوشت: زندگی شاید همین باشد اصلاً.